تبليغاتX
دريادل

دريادل

خدا قوت

جوانی یونانی نزد مادرش شکایت کرد که قادر به جنگیدن نیست

زیرا شمشیرش کوتاه است.مادر دلیر گفت:این که نگرانی ندارد حالا که شمشیرت

کوتاه است یک قدم جلو تر برو



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:30  توسط ليلي  | 

امید

امروز نیت کردم  یه فال حافظ گرفتم

عجب فالی بود! روحش شاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:27  توسط ليلي  | 

سخنی ارزشمند

در دنیا جای کافی برای همه هست

   پس به جای اینکه جای کسی را بگیری

      سعی کن (جای خودت را پیدا کنی)    چارلی چاپلین 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:18  توسط ليلي  | 

شب مهربانیها (یلدا) مبارک

Yalda

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:1  توسط ليلي  | 

عید غدیر مبارک

--

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:57  توسط ليلي  | 

ناگفته ها

خوشحالم از اینکه جائی رو برای گفتن ناگفته هام دارم.

تا حالابرات پیش اومده پر از حرف باشی اما نتونی اونا رو به زبون بیاری؟

پر از فریاد باشی صدا نداشته باشی؟

پر از عشق باشی اما خجالت بکشی؟

پر از تنفر باشی اما بترسی حرفاتو .....اونائی که یه عمر تو دلت نگه داشتی

به خاطر دلائل خاص خودت همه رو خالی کنی؟

اینجا گوش شنوا نیست اما چشم بینا هست.

فکر کنم بد نباشه اینجا همه ی حرفهای نگفتمون رو بزنیم.

امروز یه جورائی دلم گرفته بود................. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:28  توسط ليلي  | 

بی عنوان

من به امار زمین مشکوکم

   اگر این شهر پر از ادمهاست

      پس چرا این همه دلها تنهاست

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:49  توسط ليلي  | 

افکارم

دیشب خواب عجیبی دیدم.

توی بیمارستان بودم .دکترها میخواستند منو عمل کنند اما

داروی بیهوشی اثر نمی کرد.مرتب دستم رو تکون میدادم تا دکترها متوجه

بشن من هوش دارم.وقتی ناامید شدن گفتند هنوز زوده.

ومن رو فرستادند خونه .صبح به این فکر افتادم (ایا فرصتی دوباره بود)؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 14:50  توسط ليلي  | 

اولین دل نوشته ام

همیشه یادم خواهد ماند

 

ان روزهای اخر

 

ان کلام اخر

 

و ان نفسهای سنگین که هر نفسی همچون سنگی روی سینه ام فرو رفته

 

همیشه یادم خواهد ماند

 

ان چشمهای کم سوئی که به دنبال روشنائی بود تا نشنود که میگویند(فلانی بنده خدا دیگه خوب نمیبینه)

 

اخه بد غروری داشت

 

من دور بودم و نزدیک.اینقدر نزدیک که اخرین بازدم رو حس کردم .........نفس کشیدی و چه راحت خوابیدی........

 

اولین دل نوشته ام رو برای تو نوشتم

 

وباز هم مینویسم به شرط اینکه بی جواب نمونم

 

میگن دختر عزیز دل باباست

 

من چی بابا؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:32  توسط ليلي  | 

وقت تمام

زندگي مانند ديكته اي است كه گاهي مينويسي و گاهي پاك ميكني غافل از اينكه اجل ميايد و ميگويد برگه ها بالا..........
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:47  توسط ليلي  |